تبلیغات
وبسایت فرامرز شاهرخی نیا

Faramarz Shahrokhi nia !

فرامرز شاهرخی نیا - طراح و توسعه دهنده وبـــــ

About Me

مشخصات کاری : با علاقه ای که به اینترنت و فناوری های وابسته به آن داشتم طراحی وب را ابتدا در سال 87 با کار روی قالب های HTML و چند سیستم وبلاگدهی بصورت مقدماتی شروع کردم که پس از گذشت مدت کمی ، با یادگیری حرفه ایی زبان های برنامه نویسی سمت سرور از جمله PHP سعی کردم بیشتر روی CMS های پرطرفدار مانند وردپرس ، جوملا ، دروپال و ... متمرکز شوم که همواره با تغییرات و تکنیک های جدید طراحی وب و برنامه نویسی همگام بودم و در حال حاضر نیز طراحی و پیاده سازی ، سئو و پشتیبانی انواع سایتهای استاتیک و داینامیک برای اشخاص و شرکت ها را انجام میدهم !

مشخصات فردی : کارشناس ارشد عمران گرایش سازه - اهل مشهد !

My Skillset

  • HTML/CSS
  • PHP
  • jQuery
  • Javascript
  • MySQL
  • Photoshop

What I Do

  • Web Front-End Development
  • Addicting Flash Games
  • Beautiful Wordpress Themes
  • Awesome Graphic Design

این داستان زیبا رو یه جا دیدم ، فکر کردم اینجا بذارم بد نباشه ...

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ...

افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود...
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان تقریبا 35 ساله اومد تو رستوران ، یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوان گوشیش زنگ خورد ، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم ...
شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم...!

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده !!!


خوب ما همگیمون با تعجب داشتیم بهش نگاه میکردیم که از روی صندلی بلند شدیم و رفتیم طرفش ، و بهش تبریک گفتیم و بعد بهش گفتیم ما قبلا غذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم ...

اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن و پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد ...

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود !

اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم و ناگهان با تعجب همون مرد جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ...
از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه !!!
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم ، دلو زدم به دریا و سلامش کردم !
به محض اینکه برگشت من رو شناخت و رنگ و روش پرید !
اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگ شده !!!
همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت : او جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم...!
دیگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستهام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستهام رو شستم و همینطور که داشتم دستهام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم ...
البته اونا نمیتونستن منو ببینن و با خنده باهم صحبت میکردند : پیرزن گفت کاشکی میشد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ! الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ...
پیر مرد در جوابش گفت : ببین اومدی نسازیها ! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده...
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردند ، کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ؟!
پیرمرد هم بیدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار...!
من تو حالو هوای خودم نبودم ، همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت و تمام بدنم سرد شده بود ، احساس کردم دارم میمیرم ...
رو کردم به اسمون و گفتم خدایا شکرت فقط کمکم کن !
بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزن بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره ، همین !

ازش پرسیدم که : چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ؟! ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم !
گفت : پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم ...
این و گفت و رفت !
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ...
واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید !



Contact Me